دلت را زمین بگذار*هوادار محمدسلیمی*
حالا که رسیدی،صبر کن و به آن همه کتاب و حکایات و صحبت ها که برایش نوشته و گفته و پراکنده اند،خیره شو!دلت را هم چند لحظه زمین بگذار!
جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
تولدم... ... دل گویه ها() 

و تو مجهول  گذاشته ای مرا در انتهای سوال

در ابتدای  سال

درست مثل  همین "و"

که از میانه  می آید

و قرینه اش  را روبروی نگاهت می کارد

چیزی شبیه  یکهو

یا سرقت  تو

از حوالی چشم  بستن های خودم

و  خیالت

که غیر  عمد

خواب را از  نگاه ماه

به غارت  برد

حالا این دست  های من است

که می خواهم  را صرف می کند با تو روزها

و شب  ها

پیاده می  شود

روی  کاغذی

که تا  صبح

می خواهد با  تو راه برود

و

بهار و  دوست دارم

برای آغاز  زندگیه دوباره

برای خود  آغاز

برای  تو

برای هرچی  که معنی دوباره بده

حتی برای  بزرگ شدن

و

22 ساله  شدن

یکشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
عید و عیدی ... ... دل گویه ها() 

عیدتون  مبارک

  

بالاخره امسال هم با همه خوب و بداش گذشت

با همه شادی و غماش گذشت

خدایا خیلی خوبی

خیلی مهربونی

این سالی که گذشت و دوست داشتم

چون:

کلی دوست جدید تو نت پیدا کردم

کلی غمخوار و همراه و همدل

که

هروقت دلم شکست پیشم بودن

هروقت کمک میخواستم کمکم کردن

هروقت نبودم،بودن و هوامو داشتن

خدایا چی میتونم بگم

در مقابل این همه خوبی

فقط ازت بهترینهارو تو سال جدید برای تک تکشون میخوام

دهه 80 با همه اتفاقای قشنگ و ناراحت کنندش گذشت

و

بازم من موندمو و تو و ....

من بهترین هدیه هارو امسال گرفتم

برای شما چی؟

امسال براتون خوب بود یا ...

مطمئنن هراتفاقی افتاده خیر بوده

از همه اینا که بگذریم

بحث شیرین عیدی از همه خوشمزه تره

امیدوارم بهترین عیدی رو هم از خدا بگیرین

دست تک تک دوستای گلمو میبوسم و سال جدید و بهتون تبریک میگم

و

بهترینهارو براتون آرزو میکنم

 

پنجشنبه ٢٦ آبان ۱۳٩٠
درد دل ... ... دل گویه ها() 

الو  سلام.منزل خداست؟

این منم  مزاحمی که آشناست.

هزار دفعه  این شماره را دلم گرفته است

ولی هنوز پشت  خط در انتظار یک صداست

شما که گفته  اید جواب سلام واجب است به ما که می رسد حساب بنده هایتان جداست؟

الو دوباره  قطع و وصل تلفنم شروع شد.

خرابی از دل  من است یا که عیب سیم هاست

چرا صدایتان  نمی رسد؟کمی بلندتر.

صدای من  چطور؟خوب و واضح و رساست؟

اگر اجازه می  دهید برایتان درد دل کنم.شنیده ام که گریه بر تمام دردها شفاست

گریه می کنم  و آرام می شوم...

سه‌شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٠
خداحافظ..... ... دل گویه ها() 

 

قرار نبود سینه آسمان پاره شود،حتی ماه داسی نبود که دیس زمین  را خالی کند

قرار نیست وقتی زاغ ها و گنجشک ها از ترسانک و مترسک نمی ترسند  هم چنان زانو بزنی به پرستش یک نگاه و از گناه بترسی بیدار شو!

ما را به این دهکوره تبعید کرده خدا و ما تنها وارثان تنهایی  اوییم

چشمانت را ببند!قرار نبود هیچ کس چشم های بارانی ات را  ببیند

خدایا هنوز باورم نشده.آخه خیلی سخته من باید برم یه شهر دور،هنوز باورم  نشده.

حالا باید از خیلی از چیزایی که دوست دارم بگذرم.

از غذاهای خوشمزه مادرم،از پنج شنبه های خوب که همیشه پر بود از گردش و  خنده با دوستم.از مهربونیهای خواهرام،از انتظاری که شبها برای اومدن پدرم می کشم،از  دعواهای الکی که با برادرم داشتم.

از بوفه دانشگاه هنر تهران که با سحر قرار گذاشته بودیم بریم.از با  لباس دانشگاه درکه رفتن،اونجا نزدیک دانشگاه سحره و قرار بود من برنامه ریزی کنم که  زودتر برم اونجا و با هم بریم...حالا من تنها میرم به دانشگاهی که اونجا هیچ دوستی  ندارم.حالا باید دلمو خوش کنم به sms facebook veb واقعاً هنوز باورم نشده.

من باید دل بکنم و برم.دلم نمی خواد اصلاً دلم نمی خواد.حالا من چشمای  مهربون مادرمو چطور از پشت خط تلفن ببینم.دست گرم پدرمو چطور احساس کنم.چه جوری  با sms دردودل کنم،وقتی غروب شد و من تو خونمون نبودم چه جوری خودمو آروم کنم؟

خدایا من دلم نمی خواد برم همه کارا بدست توئه.من امیدم به توئه کاری کن  برگردم.

وقتی اینو نوشتم یهو دوستم یه برگه به من داد و گفت اینو از طرف من بزار  تو وبت

سحر جان دست نوشتتو اینجا میزارم و بدون خیلی دوسِت دارم

بغضتو قایم نکن از چشات همه چیو می خونم

اینم دست نوشته بهترین دوستم:

فکر کن،فقط فکر کن

یکسال با دوستت درس بخونی،سه ماه از صبح تا غروب اون به تو بگه  تست بزن تو به اون بگی خواص مواد نخون.

فکر کن با دوستت همش بری آزمون بدی،بری تو سایتای مختلف و تست  بگیری،همه بیان بگن تو تجربی و اون هنره چطور با هم درس می خونید و خیلی راحت بگی  ما همین که پیش همیم بسه.

فکر کن از روز بعد از کنکور نقشه بکشی که چطور انتخاب رشته کنی  که از تهران 2 تامون بیرون نریم.اگه رفتیم بریم یه شهر خوش آب و هوا.

بعد از اینکه جواب کنکور بیاد تو پیش خودت بگی صمیمی ترین  دوستم تهران می مونه و من باید برم.ولی به خودت قول بدی آخر هفته ها برگردی،برگردی  تا اون پنجشنبه های خوبو از دست ندی.

برگردی تا اون دوباره بیاد دنبالت مثل همیشه چند دقیقه منتظر  بمونه و اخم کنه و با یه خنده تو آروم بشه.

حالا فکر کن شب یکشنبه باشه و قرار باشه جوابا بیاد،وقتی برای  نماز صبح از خواب بلند میشی زنگ بزنه و بگه تو تهران قبول شدی و اون  همدان

تو ناراحتی،غم و تلخی صداشو احساس کنی و هیچ کاری از دستت  برنیاد.بدونی حسش همونیه که تو 3 ماه پیش داشتی بهش فکر می کردی و نتونی آرومش کنی

حالا دیگه فکر نکن...

فقط آرزو کن،آرزو کن،دعا کن،تو دعا کن،استجابتش با  خدا

اون خدایی که تو بهش اعتقاد داری،اونقدر بزرگه،اونقدر  مهربونه،اونقدر قادره که مطمئن باش سال دیگه سمیرا همینجا تهرانه

حالا بازم بشین فکر کن که وقتی دم دانشگاه اومد دنبالتو با هم  رفتین درکه چی بدی بخوره که خیلی دوست داره...

خدا نگهدار نگاهتون

تولد  دوست عزیزم اسماء احمدی مبارک

پنجشنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٠
یادش بخیر ... ... دل گویه ها() 

افتادم،به یادت را می گویم،وبا سایه  ای از سالهای دور،لیز خوردم،از روی صورتم،روی صورتت.....

 

امروز دلم یهو هوای بچگیامو کرد،هوای دوستای قدیمی،هوای اون همه شیطنت و گریه  های الکی که فقط و فقط بخاطر این بود که مامانم بیاد و نازمو بکشه و بقلم کنه.

امروز دلم هوای پدربزرگ و مادربزرگمو  کرد که وقتی کوچولو بودم از پیشم رفتن.بابا جون یادم میاد  اون لحظه هایی که  با بچه های عمو دورت جمع می شدیم و باهات بازی می کردیم و بهمون می  خندیدی

یادش بخیر...

اون یکی پدربزرگمو (پدر مادرمو)پارسال از  دست دادم.هنوز صدای اذونش که از مسجد محله پخش می شد تو گوشمه،با اینکه سواد خوندن  و نوشتن نداشت اما از همه ما بهتر قرآن و قصه های قرآنی و بلد بود و برامون از اونا  می گفت...

یادش بخیر...

یادش بخیر اون همه شیطنت...

مریم خواهر گلم یادته بخاطر اینکه می  خواستیم ادای کارگرای ساختمونی و  دربیاریم به من گفتی برو سطل و پر آب کن و  با یه بند اونو تو زیرزمین آویزون کن تا من بگیرمش؟

اولی و دادم،دومی و دادم،نوبت سومی که  رسید خودمم با همون سطل اومدم پایین(به قول مامانم:دختر تو ضدضربه ای)آخه فقط سرم  یه خراش کوچولو برداشت...

این خاطره از اونجا برام جالب بود که مریم  که این پیشنهاد و به من داد خواهر بزرگم بود!!!

یادش بخیر...

یادش بخیر جوجه رنگی هایی که سجاد داشت  و اونا همه دنیاش بودن.یه روز که در و باز گذاشته بودم یهو یکیشون پرید تو کوچه.منم  برای اینکه بگیرمش دویدم دنبالش،سرعتم خیلی زیاد بود همونجوری که داشتم می دویدم  یهو اون جوجه بنده خدا وایساد اما...

اما من نه.حالا خودت بگو چی  شد؟!...

بله جوجه رو گرفتم دستم و همونجوری که  مغزش در اومده بود بردمش خونه و به همه گفتم تصادف کرده،اونا هم حرف منو باور  کردن...

تا اینکه پارسال بعد از 15 سال عذاب  وجدان گرفتن به همه گفتم من اون جوجه بنده خدا رو به اون روز انداخته  بودم!

یادش بخیر...

هروقت مثل امشب تنها میشم میرم اون دوران و خاطره بازی می کنم.

نه دیگه اصرار نکنین که نمیتونم از خوردن چکش تو سرم و بلاهایی که روز اول مدرسه  رفتنم به سرم اومد و... بگم!!!

حضرت یار نگهدار نگاهتون

یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩٠
دالان ... ... دل گویه ها() 

سلام دوستای گلم از امروز ساعت 20:20 پخش دالان از سرگرفته می شود.روزهای پخش  همان یکشنبه ها و سه شنبه ها است/از شبکه 1

در این برنامه آسیب‌های اجتماعی در رابطه با خانواده‌های ایرانی مطرح می‌شود و  در گفت‌وگو با کارشناسان و جوانان، چرایی بروز این آسیب‌ها بررسی می‌شود.

تاکنون برنامه «دالان» با موضوعاتی چون خیانت، حرمت، تنهایی، طلاق و خشونت  روی آنتن رفته است.

عوامل این برنامه عبارتند از؛ تهیه کننده: علی اکبر  کریمی، طراح: محمد سلیمی، کارگردان و تدوین: امیر حبیبی، هماهنگی: سپیده سعیدی،  مجریان: روژین کائنی و محمد سلیمی.