خداحافظ.....

 

قرار نبود سینه آسمان پاره شود،حتی ماه داسی نبود که دیس زمین  را خالی کند

قرار نیست وقتی زاغ ها و گنجشک ها از ترسانک و مترسک نمی ترسند  هم چنان زانو بزنی به پرستش یک نگاه و از گناه بترسی بیدار شو!

ما را به این دهکوره تبعید کرده خدا و ما تنها وارثان تنهایی  اوییم

چشمانت را ببند!قرار نبود هیچ کس چشم های بارانی ات را  ببیند

خدایا هنوز باورم نشده.آخه خیلی سخته من باید برم یه شهر دور،هنوز باورم  نشده.

حالا باید از خیلی از چیزایی که دوست دارم بگذرم.

از غذاهای خوشمزه مادرم،از پنج شنبه های خوب که همیشه پر بود از گردش و  خنده با دوستم.از مهربونیهای خواهرام،از انتظاری که شبها برای اومدن پدرم می کشم،از  دعواهای الکی که با برادرم داشتم.

از بوفه دانشگاه هنر تهران که با سحر قرار گذاشته بودیم بریم.از با  لباس دانشگاه درکه رفتن،اونجا نزدیک دانشگاه سحره و قرار بود من برنامه ریزی کنم که  زودتر برم اونجا و با هم بریم...حالا من تنها میرم به دانشگاهی که اونجا هیچ دوستی  ندارم.حالا باید دلمو خوش کنم به sms facebook veb واقعاً هنوز باورم نشده.

من باید دل بکنم و برم.دلم نمی خواد اصلاً دلم نمی خواد.حالا من چشمای  مهربون مادرمو چطور از پشت خط تلفن ببینم.دست گرم پدرمو چطور احساس کنم.چه جوری  با sms دردودل کنم،وقتی غروب شد و من تو خونمون نبودم چه جوری خودمو آروم کنم؟

خدایا من دلم نمی خواد برم همه کارا بدست توئه.من امیدم به توئه کاری کن  برگردم.

وقتی اینو نوشتم یهو دوستم یه برگه به من داد و گفت اینو از طرف من بزار  تو وبت

سحر جان دست نوشتتو اینجا میزارم و بدون خیلی دوسِت دارم

بغضتو قایم نکن از چشات همه چیو می خونم

اینم دست نوشته بهترین دوستم:

فکر کن،فقط فکر کن

یکسال با دوستت درس بخونی،سه ماه از صبح تا غروب اون به تو بگه  تست بزن تو به اون بگی خواص مواد نخون.

فکر کن با دوستت همش بری آزمون بدی،بری تو سایتای مختلف و تست  بگیری،همه بیان بگن تو تجربی و اون هنره چطور با هم درس می خونید و خیلی راحت بگی  ما همین که پیش همیم بسه.

فکر کن از روز بعد از کنکور نقشه بکشی که چطور انتخاب رشته کنی  که از تهران 2 تامون بیرون نریم.اگه رفتیم بریم یه شهر خوش آب و هوا.

بعد از اینکه جواب کنکور بیاد تو پیش خودت بگی صمیمی ترین  دوستم تهران می مونه و من باید برم.ولی به خودت قول بدی آخر هفته ها برگردی،برگردی  تا اون پنجشنبه های خوبو از دست ندی.

برگردی تا اون دوباره بیاد دنبالت مثل همیشه چند دقیقه منتظر  بمونه و اخم کنه و با یه خنده تو آروم بشه.

حالا فکر کن شب یکشنبه باشه و قرار باشه جوابا بیاد،وقتی برای  نماز صبح از خواب بلند میشی زنگ بزنه و بگه تو تهران قبول شدی و اون  همدان

تو ناراحتی،غم و تلخی صداشو احساس کنی و هیچ کاری از دستت  برنیاد.بدونی حسش همونیه که تو 3 ماه پیش داشتی بهش فکر می کردی و نتونی آرومش کنی

حالا دیگه فکر نکن...

فقط آرزو کن،آرزو کن،دعا کن،تو دعا کن،استجابتش با  خدا

اون خدایی که تو بهش اعتقاد داری،اونقدر بزرگه،اونقدر  مهربونه،اونقدر قادره که مطمئن باش سال دیگه سمیرا همینجا تهرانه

حالا بازم بشین فکر کن که وقتی دم دانشگاه اومد دنبالتو با هم  رفتین درکه چی بدی بخوره که خیلی دوست داره...

خدا نگهدار نگاهتون

تولد  دوست عزیزم اسماء احمدی مبارک

 
/ 0 نظر / 12 بازدید