یادش بخیر ...

افتادم،به یادت را می گویم،وبا سایه  ای از سالهای دور،لیز خوردم،از روی صورتم،روی صورتت.....

 

امروز دلم یهو هوای بچگیامو کرد،هوای دوستای قدیمی،هوای اون همه شیطنت و گریه  های الکی که فقط و فقط بخاطر این بود که مامانم بیاد و نازمو بکشه و بقلم کنه.

امروز دلم هوای پدربزرگ و مادربزرگمو  کرد که وقتی کوچولو بودم از پیشم رفتن.بابا جون یادم میاد  اون لحظه هایی که  با بچه های عمو دورت جمع می شدیم و باهات بازی می کردیم و بهمون می  خندیدی

یادش بخیر...

اون یکی پدربزرگمو (پدر مادرمو)پارسال از  دست دادم.هنوز صدای اذونش که از مسجد محله پخش می شد تو گوشمه،با اینکه سواد خوندن  و نوشتن نداشت اما از همه ما بهتر قرآن و قصه های قرآنی و بلد بود و برامون از اونا  می گفت...

یادش بخیر...

یادش بخیر اون همه شیطنت...

مریم خواهر گلم یادته بخاطر اینکه می  خواستیم ادای کارگرای ساختمونی و  دربیاریم به من گفتی برو سطل و پر آب کن و  با یه بند اونو تو زیرزمین آویزون کن تا من بگیرمش؟

اولی و دادم،دومی و دادم،نوبت سومی که  رسید خودمم با همون سطل اومدم پایین(به قول مامانم:دختر تو ضدضربه ای)آخه فقط سرم  یه خراش کوچولو برداشت...

این خاطره از اونجا برام جالب بود که مریم  که این پیشنهاد و به من داد خواهر بزرگم بود!!!

یادش بخیر...

یادش بخیر جوجه رنگی هایی که سجاد داشت  و اونا همه دنیاش بودن.یه روز که در و باز گذاشته بودم یهو یکیشون پرید تو کوچه.منم  برای اینکه بگیرمش دویدم دنبالش،سرعتم خیلی زیاد بود همونجوری که داشتم می دویدم  یهو اون جوجه بنده خدا وایساد اما...

اما من نه.حالا خودت بگو چی  شد؟!...

بله جوجه رو گرفتم دستم و همونجوری که  مغزش در اومده بود بردمش خونه و به همه گفتم تصادف کرده،اونا هم حرف منو باور  کردن...

تا اینکه پارسال بعد از 15 سال عذاب  وجدان گرفتن به همه گفتم من اون جوجه بنده خدا رو به اون روز انداخته  بودم!

یادش بخیر...

هروقت مثل امشب تنها میشم میرم اون دوران و خاطره بازی می کنم.

نه دیگه اصرار نکنین که نمیتونم از خوردن چکش تو سرم و بلاهایی که روز اول مدرسه  رفتنم به سرم اومد و... بگم!!!

حضرت یار نگهدار نگاهتون

/ 0 نظر / 13 بازدید